تبليغاتX
جادوی سکوت
من سکوت خویش را گم کرده ام! لاجرم در این هیاهوگم شدم...

اگر ماه بودم به هر جا که بودم

سراغ تو را از خدا می گرفتم.

وگر سنگ بودم به هر جا که بودی

سر رهگذار تو جا می گرفتم.

اگر ماه بودی - به صد ناز - شاید

شبی بر لب بام من می نشستی

وگر سنگ بودی به هر جا که بودم

مرا می شکستی مرا می شکستی!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط parisa | 

آب از دیار دریا

با مهر مادرانه

آهنگ خاک می کرد

بر گرد خاک می گشت

گرد ملال او را

از چهره پاک می کرد

از خاکیان ندانم

ساحل به او چه می گفت

کان موج ناز پرورد

سر را به سنگ می زد

خود را هلاک می کرد!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط parisa | 

به پیش روی من تا چشم یاری می کند دریاست.

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست.

در این ساحل که من افتاده ام خاموش

غمم دریا دلم تنهاست

وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست!

خروش موج می کند با من نجوا:

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت...

مرا آن دل که بر دریا زنم نیست

زپا این بند خونین بر کنم نیست

امید آن که جان خسته ام را

به آن نادیده ساحل افکنم نیست.!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط parisa | 

آن که آید ز دست دل به امان

وان که آید ز دست جان به ستوه

گاه سر می نهد به سینه دشت

گاه رو می کند به دامن کوه

تا زند در پناه تنهایی

دست در دامن شکیبایی

غافل از این بود که تنهایی

سر نهادن به کوه و صحرا نیست

با طبیعت نشستنش هوس است

چون نکو بنگرد تنها نیست

ای دل من بسان شمع بسوز

باز (( تنها میان جمع )) بسوز

+ نوشته شده در  ساعت   توسط parisa | 

ای ره گشوده در دل دروازه های ماه!

با تو سن گسسته عنان

از هزار راه

رفتن به اوج قله مریخ و زهره را

تدبیر می کنی

آخر به ما بگو

کی قله بلند محبت را

تسخیر می کنی؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط parisa |