تبليغاتX
جادوی سکوت
من سکوت خویش را گم کرده ام! لاجرم در این هیاهوگم شدم...

ای شب به پاس صحبت دیرین خدای را

با او بگو حکایت شب زنده داریم

با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق

شاید وفا کند بشتابد به یاریم

ای دل چنان بنال که آن ماه نازنین

آگه شود ز رنج من و عشق پاک من

با او بگو که مهر تو از دل نمی رود

هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من

ای شعرمن بگو که جدایی چه می کند

کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی

ای چنگ غم که از تو بجز ناله بر نخاست!

راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی

ای آسمان به سوز دل من گواه باش

کز دست غم به کوه و بیابان گریختم

داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه

مانند شمع سوختم و اشک ریختم؟

آخر اگر پرستش او شد گناه من

عذر گناه من همه چشمان مست اوست

تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من

او هستی من است که آینده دست اوست.

عمری مرا به مهر و وفا آزموده است

داند من آن نیم که کنم رو بهر دری

او نیز مایل است به عهدی وفا کند

اما - اگر خدا بدهد - عمر دیگری!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط parisa | 

طبیبان را زبا لینم برانید!

مرا از دست اینان وا رها نید.

به گوشم جای این آیات افسوس

سرود زندگانی را بخوانید!

دل من چو پرستوی بهاریست

از این صحرا به آن صحرا فراری ست!

شکیب او همه در بی شکیبی است!

قرار او همه در بی قراری است!

دل عاشق گریبان پاره خوش تر

به کوی دلبران آواره خوش تر

غم دل با همه بی چارگی ها.

از این غم ها که دارد چاره خوش تر

دلم یک لحظه یک جا نمانده است

مرا دنبال خود هر سو کشانده است

به هر لبخند شیرین دل سپرده است

برای هر نگاهی نغمه خوانده است

هنوز چشم دل دنبا ل فرداست

هنوز سینه لبریز از تمنا ست

هنوزم این جان بر لب مانده ام را

در این بی آرزویی آرزوها ست.

اگر هستی زند هر لحظه تیرم

وگر از عرش بر خیزد صفیرم

دل از این عمر شیرین بر نگیرم

به این زودی نمی خواهم بمیرم!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط parisa | 

ناتوان گذشته ام ز کوچه ها

نیمه جان رسیده ام به نیمه راه

چون کلاغ خسته ای - در این غروب -

می برم به آشیان خود پناه!

در گریز از این زمان بی گذشت

در فغان ازین ملال بی زوال

رانده از بهشت عشق و آرزو

مانده ام همه غم و همه خیال.

سر نهاده چون اسیر خسته جان

در کمند روزگار بد سرشت.

روز نهفته چون ستارگان کور

در غبار کهکشان سر نوشت.

می روم ز دیده ها نهان شوم.

می روم که گریه در نهان کنم

یا مرا جدایی تو می کشد

یا ترا دوباره مهربان کنم

این زمان نشسته بی تو با خدا

آنکهبا تو بود و با خدا نبود.

می کند هوای گریه های تلخ

آن که خنده از لبش جدا نبود.

بی تو من کجا روم؟ کجا روم؟

هستی من مانده ازتو یادگار

من به پای خود به دامت آمدم

من مگر ز دست خود کنم فرار!

تا لبم دگر نفس نمی رسد

تاله ام به گوش کس نمی رسد

می رسی به کام دل که بشنوی:

ناله ای از این قفس نمی رسد...!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط parisa | 

در صبح آشنایی شیرین مان ترا

گفتم که مرد عشق نئی باورت نبود

در این غروب تلخ جدایی هنوز هم

می خواهمت چو روز نخستین ولی چه سود!

می خواستی به خاطر سوگند های خویش

در بزم عشق بر سر من جام نشکنی

می خواستی به پاس صفای سر شک من

این گونه دلشکسته به خاکم نیفکنی

پنداشتی که کوره سوزان عشق من

دور از نگاه گرم تو خاموش می شود؟

پنداشتی که یاد تو از این یاد دلنواز

در تنگنای سینه فراموش می شود؟

تو رفته ای که بی من سفر کنی تنها

من ماند ه ام که بی تو شب ها سحر کنم

تو رفته ای که عشق من از سر به در کنی

من ما ند ه ام که عشق تو را تاج سر کنم

روزی که پیک مرگ مرا می برد به گور

من شب چراغ عشق تو را نیز می برم!

عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ است

خورشید جاودانی دنیای دیگرم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط parisa | 

کاش می دیدم چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است!

آه وقتی که تو لبخند نگاهت را

می تابانی

بال مژ گان بلندت را

می خوابانی

آه وقتی که تو چشمانت

آن جام لبالب از جاندارو را

سوی این تشنه جان سوخته می گردانی

موج موسیقی عشق

از دلم می گذرد

روح گلرنگ شراب

در تنم می گردد

دست ویرانگر شوق

پرپرم می کند ای غنچه رنگین! پر پر!

من در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد

برگ خشکیده ایمان را

در پنجه باد

رقص شیطانی خواهش را

در آتش سبز!

نور پنهانی بخشش را

در چشمه مهر

اهتراز ابدیت را می بینم

پیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست

اهتراز ابدیت را یارای تماشایم نیست

کاش می گفتی چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط parisa |