![]() |
![]() |
|
| من سکوت خویش را گم کرده ام! لاجرم در این هیاهوگم شدم... |
|
دلا شب ها نمی نالی به زاری. سر راحت به بالین می گذاری. تو صا حب درد بودی ناله سر کن خبر از درد بی دردی نداری. بنال ای دل که رنجت شادمانی است. بمیر ای دل که مرگت زندگانی است. مباد آندم که چنگت نغمه سازت ز دردی بر نیانگیزد نوایی مباد آندم که عود تارو پودت نسوزد در هوای آشنایی دلی خواهم که از او درد خیزد بسوزد عشق ورزد اشک ریزد به فریادی سکوت جانگزا را به هم زن در دل شب های وهم کن وگر یارای فریادت نمانده است چو مینا گریه پنهان در گلو کن صفای خاطر دل ها ز درد است دل بی درد همچون گور سرد است. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط parisa |
|
|
عاشقی بی قرارم کس ندارد خبر از دل زارم آرزویی جز تو در دل ندارم
من به لبخندی از تو خرسندم مهر تو ای مه آرزومندم دست و پا بندم
من ز خدا خواهم تا به رهت بازم جان تا به تو پیو ستم از همه بگسستم بر تو فدا سازم جان
عاشقی بی قرارم کس ندارد خبر از دل زارم آرزویی جز تو بر سر ندارم
دل نبازی چون نسیم سحر کن ساز دل را نغمه گرکن همچو بلبل نغمه سر کن نغمه گر کن.. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط parisa |
|
|
دور از نشاط هستی و غوغای زندگی دل با سکوت و خلوت غم خو گرفته بود آمد سکوت سرد و گرانبار را شکست آمد صفای خلوت اندوه را ربود
آمد به این امید که در گور سرد دل شاید ز عشق رفته بیابد نشانه ای او بود وآن نگاه پر از شور و اشتیاق من بودم و سکوت و غم جاودانه ای
آمدمگر که باز در این ظلمت ملال روشن کند به نور محبت چراغ من باشد که من دوباره بگیرم سراغ شعر زان پیشتر که مرگ بگیرد سراغ من
گفتم مگر صفای نخستین نگاه را در دیدگان غمزده اش جستجو کنم وین نیمه جان سوخته از اشتیاق را خاکستر از حرارت آغوش او کنم
چشمان من به دیده او خیره مانده بود جوشید یاد عشق کهن در نگاه ما آهی از آن صفای خدایی زبان دل اشکی از آن نگاه نخستین گواه ما
ناگاه عشق مرده سر از سینه پر کشید آویخت همچو طفل یتیمی به دامنم آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت آهی کشید از سر حسرت که: این منم!
باز آن لهیب شوق و همان شور التهاب باز آن سرود مهر و محبت ولی چه سرد ما هر کدام رفته به دنبال سر نوشت من دیگر آن نبودم و او دیگر(( او )) نبود! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط parisa |
|
|
می بینم صورتمو تو آیینه با لبی خسته می پرسم از خودم؟ این غریبه کیه از من چی می خواد اون به من یا من به اون خیره شدم باورم نمیشه هر چی می بینم چشامو یه لحظه رو هم می ذارم به خودم میگم که این صورتک میتونم از صورتم برش دارم می کشم دستمو روی صورتم هر چی باید بدونم دستم می گه منو توی آیینه نشون میده میگه این تویی نه هیچکس دیگه جای پاهای تمام قصه هام رنگ غربت تو تمام لحظه هام مونده روی صورتت تا بدونی حالا امروز چی ازت مونده به جا آیینه میگه تو همونی که یک روز می خواست خورشید و با دست بگیری ولی امروز شهر شب خونت شده داری بی صدا تو قلبت میمیری می شکنم آیینه را تا نخواد دوباره از گذشته ها حرف بزنه آیینه می شکنه هزار تیکه میشه اما باز تو هر تیکش عکس منه عکسا با دهن کجی بهم می گن چشم امید و ببر از آسمون روزا با هم دیگه فرقی ندارن بوی کهنگی میدن تمو مشون.... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط parisa |
|
|
زندگی در چشم من شب های بی مهتاب را ماند شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند ابر بی باران اندوهم خار خشک سینه کوهم سال ها رفته است کز هر آرزو خالی است آغوشم نغمه پرداز جمال و عشق بودم - آه - حالیا خاموش خاموشم یاد از خاطر فراموشم! اینک این جا شعر و ساز و باده آماده است من - که جام هستی ام از اشک لبریز است - می پرسم: -((در پناه باده رنج دوران را زخاطر برد؟ با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد؟ در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد؟)) ناله من می تراود از در و دیوار آسمان - اما سرا پا گوش و خاموش است! همزبانی نیست تا بگویم به زاری -ای دریغ - دیگرم مستی نمی بخشد شراب جام من خالی شد از شعر ناب ساز من:فریاهای بی جواب! ساغر ذرات هستی از شراب نور سرشار است اما من: همچنان در ظلمت شب های بی مهتاب همچنان پژ مرده در پهنای این مرداب همچنان لبریز از اندوه می پرسم: - ((جام اگر بشکست؟ ساز اگر بگسست؟ شعر اگر دیگر به دل ننشست؟))... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط parisa |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تقدیم به همه کسانی که از عشقه ی عشق قلبشان سبز سبز است...
و تقدیم به او که از من به من نزدیکتر است اشکانم :X |
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم آبان 1386 هفته چهارم مهر 1386 هفته سوم مهر 1386 هفته دوم مهر 1386 هفته اوّل مهر 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته سوم شهریور 1386 |
|
RSS
|