تبليغاتX
جادوی سکوت
من سکوت خویش را گم کرده ام! لاجرم در این هیاهوگم شدم...

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت!

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت

نخستین کلامی که دل های ما را

به بوی خوش آشنایی سپرد و

به مهمانی عشق برد.

پر از مهر بودی

پر از نور بودم

همه شوق بودی

همه شور بودم

من آن مرغ شیدا

در آن باغ بالنده در عطر و رویا

بر آن شاخه های فرا رفته تا عالم بی خیالی.

چه مغرور بودم...

چه مغرور بودم...!

من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم.

من و تو به سوی افق های نا آشنا پر کشیدیم.

من و تو ندانسته دانسته

رفتیم و رفتیم و رفتیم

چنان شاد خوش گرم پویا

که گفتی به سر منزل آرزوها رسیدیم!

از آن روزها -آه - عمری گذشته ست

من و تو دگرگونه گشتیم

دنیا دگرگونه گشته ست!

در این تیره شب های غمگین که دیگر

ندانم کجایم

ندانم کجایی!

چو با یاد آن روزها می نشینم

چو با یاد تو را پیش رو می نشانم

دل جاودان عاشقم را

به دنبال آن لحظه ها می کشانم

سرشکی به همراه این بیت ها می فشانم:

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت.....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط parisa | 

وقتی که شانه هایم

در زیر بار حادثه می خواست بشکند

یک لحظه

از خیال پریشان من گذشت:

((بر شانه های تو...))

بر شانه های تو

می شد اگر سری بگذارم.

وین بغض درد را

از تنگنای سینه بر آرم

به های های

آن جان پناه مهر

شاید که می توانست

از بار این مصیبت سنگین

آسوده ام کند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط parisa | 

ساحل خاموش در بهت مه آلود سحر گاهان

چشم وا می کرد و - شاید -

جای پاها را نخستین بار روی ماسه ها می دید!

ما بر آن نرمای ترد تر روان بودیم.

آسمان و کوه و جنگل نیز

مبهوت از نخستین لحظه دیدار

با خورشید!

آه گفتی ما در آغاز جهان بودیم!

بر لب دریا

در بهشت بیکران صبحگاهان

ما

چشم و دل در هاله شرم نخستین!آدم وحوا!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط parisa | 

باران قصیده واری

- غمناک -

آغاز کرده بود.

می خواند و باز می خواند

بغض هزار ساله دردش را

انگار می گشود.

اندوه زاست زاری خاموش!

ناگفتنی ست...

این همه غم؟!

ناشنیدنی ست!

پرسیدم این نوای حزین در عزای کیست؟

گفتند اگر تو نیز

از اوج بنگری

خواهی هزار بار از او تلخ تر گریست!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط parisa | 

مگر رسم به کلامی:

رها تر ازآتش

رسا تر از فریاد

فرا تر از تاثیر.

 

که چون به کوه بخوانی زهفت پرده سنگ

گذر کند چون تیر!

وگر به دل بنشانی نپرسی از پولاد

نترسی از شمشیر.

کتاب های جهان را ورق ورق گشتم!

 

به برگ برگ درختان به سطر سطر چمن

نشانه ها گفتم.

زمهر پرسیدم.

بهماه نالیدم.

ستاره ها را شب ها به همدلی خواندم.

به پای باد به سرچشمه افق رفتم.

به بال نور در آیینه شفق گشتم.

 

شبی شباهنگی

درون تاریکی

نشستو حق...حق...زد!

 

صدای خونینش

زهفت پرده شب

گذرکنان چون تیر!

رهاتر از آتش

رساتر از فریاد

فراتر از تاثیر.

به من رسید و هم آواز مرغ حق گشتم!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط parisa |